بسم الله الرحمن الرحيم
نقدي بر مقاله ي”کند وکاوي در مسئله ي حجاب نوشته علي طهماسبي”
به قلم: سيد احمد هاشميگل عزیز است غنیمت شمریدش همه عمر
در يکصد سال اخير يکي از مسايل جنجال برانگيز در دنياي اسلام مسئله حجاب بوده، که در محافل علمي و روشنفکري بحث و جدلهاي زيادي را برانگيخته، و موجب شده آراء ونظرات ضد و نقيضي در ميان علماء و روشنفکران پديد آيد، اين بحث و جدلها با رويکرد قريب به اتفاق کشورهاي اسلامي به سمت مدرنيته والگوپذيري از غرب شدت گرفت.
شايد بتوان گفت اولين جرقه اين جريان توسط قاسم أمين(وفات ۱۹۰۸م) نويسنده مصري فارغ التحصيل دانشگاه سوربن با انتشار کتاب “تحرير المرأة”يا “آزادي زن” در سال ۱۸۹۸م و سپس با کتاب “المرأة الجديدة” يا “زن نو” در سال ۱۹۰۰م زده شد، اين جريان بعداً توسط خانم هدی الشعراوي(وفات ۱۹۴۷م) يکي از رهبران جنبشهاي زنان در مصر پي گرفته شد.
در ايران خودمان مدتهاست اين بحثها جريان دارد، ولي أخيرا به علت اقدامات نيروي انتظامي در برخورد با بدحجابي، اين بحثها شدت يافته و شکل تازه اي بخودگرفته است.
در واکنش به اين اقدامات، برخي از نويسندگان وطني بجاي اعتراض به نحوه عملکرد مقامات مسئول، سعي نموده اند با استدلال به آيات قرآني اصل حجاب را زير سؤال ببرند، ومشروعيت آنرا نفي نمايند، ونهايتاً آنرا از اعتبار بيندازند.
يکي از اين افراد آقاي علي طهماسبي است که با انتشار مقاله اي در سايت خودشان تحت عنوان”کند وکاوي در مسئله ي حجاب” سعي نموده اند با استدلال به آيات قرآني وشواهد تاريخي اثبات نمايند که پوشش موي سر زن، جزيي از حجاب محسوب نمي شود، وپوشش زن امري نسبي است، ونهايتا نتيجه گيري مي کنند که حجاب زن بيشتر در رفتار وبرخورد اوست، ونه در لباس ظاهري.
در اين مقاله قصد بر آن نيست تا شخص آقاي طهماسبي مورد حمله وانتقاد قرار گيرد، چون بنده هيچگونه آشنايي دور يا نزديک با ايشان ندارم، بلکه قصد بر آن است تا نقطه نظرات مطرح شده درمقاله ايشان، به روشي علمي و مستدل مورد نقد و بررسي قرار گيرد، ونارسائيها وکاستي هاي آن براي خوانندگان تبيين شود.
البته لازم به ذکر است که نگارش اين نقدنامه بيشتر مديون الطاف يکي از بازديد کنندگان محترم اين وبلاگ بنام آقاي محمد است، که در ستون نظرات وبلاگ، مرا در جريان اين مقاله درسايت آقاي طهماسبي قرار دادند، و مرا به نوشتن اين نقدنامه تشويق نمودند.
با اين مقدمه کوتاه مي رويم سر اصل مطلب:
آقاي طهماسبي مقاله خود را بر چند اصل بنا کرده اند:
اصل اول: جز متن قرآن، هيچ اثر مكتوب و مستندي كه تدوين آن به پيش از دوره بني‌عباس مربوط باشد در دست نداريم. از اين جهت مي‌توان احتمال داد كه همه متونِ فقهي، فلسفي، كلامي، عرفاني و… بيشتر متناسب با ساختارِ امپراطوري اسلامي شكل گرفته است و نه آنچه قبلا در حجاز و در زمان پيامبر به عنوان اسلام مطرح شده است.
اصل دوم: متنِ قرآن را نيز نمي‌توان به‌درستي فهميد مگر با شناخت معيارهاي زبانيِ همان روزگار بعثت در حجاز، كه البته اين نيز كار چندان آساني نيست زيرا بسياري از واژگان در طول تاريخ، وبه‌ويژه در دوره پانصد و پنجاه ساله امپراطوري عباسيان، معناها و مصداق‌هاي متفاوتي از اصلِ خود پيدا كرده‌اند.
اصل سوم: اينكه اگر آياتي را كه امروزه مربوط به حجاب مي‌دانند با دقت، وبا همان معيارهاي زباني دوره بعثت مطالعه شود، در مي‌يابيم كه در هيچ‌كجاي قرآن نيامده است كه زنان بايد موي سرخود را بپوشانند، اما اين هست كه زنان مؤمن سعي كنند تا پوشش ورفتارشان به‌گونه‌اي باشد كه مردانِ بيگانه در آنان طمع نكنند.
اصل چهارم: از بررسي آيات قرآن و با توجه به شرايط زماني ومكاني حجاز در هنگام بعثت چنين برمي‌آيد كه لباس براي زنان، يك شكل ويژه‌ي تثبيت‌ شده‌اي نداشته است بلكه بستگي داشته به موقعيت زنان در برابر مردانِ متفاوت. همچنين مهمترين كسي كه مي‌توانسته اين موقعيت‌ها را تشخيص داده و متناسب با‌آن، جاذبه‌هاي جنسي خود را پوشيده نگاه دارد، خود زن بوده است. بنا براين مي‌توان گفت كه پوشش براي زن امري نسبي بوده است و هنوز هم مي تواند باشد.
در اينجا با توکل بر خداوند متعال به ترتيب به نقد اين چهار اصل مي پردازيم:
نقد اصل اول: آقاي طهماسبي مدعي شده اند که “جز متن قرآن، هيچ اثر مكتوب و مستندي كه تدوين آن به پيش از دوره بني‌عباس مربوط باشد در دست نداريم!!”
در باره نکته اول بايد عرض کنم که نكته اي كه در اينجا آقاي طهماسبي از آن غفلت کرده اند اين است که فرق است بين اينکه ايشان شخصاً هيچ اثر مکتوب قبل از عصر بني عباس سراغ ندارند، وبين اينکه هيچ اثر مکتوبي واقعاً وجود ندارد.واقعيت اين است که آثار مکتوب هم وجود داشته، وهم جود دارد.
اولاً: آثار مکتوب وجود داشته است، هم در زمينه سيرت رسول الله صلی الله عليه وسلم وهم در زمينه احاديث رسول الله صلی الله عليه وسلم وهمينطور در زمينه ي تفسير قرآن.
در رابطه با سيرت(زندگينامه) رسول الله صلی الله عليه وسلم ، تدوين آن بطور رسمي در زمان معاويه شروع شد، در آن زمان کساني مثل عبد الله بن عباس رضي الله عنهما (وفات ۶۸هـ) وعبد الله بن عمرو بن عاص رضي الله عنهما (وفات۶۳هـ)هـ وبراء بن عازب رضي الله عنه (وفات۷۴هـ) به دانش آموزانشان در باره نسب وغزوات پيامبر صلی الله عليه وسلم درس مي دادند، وآنها آنرا يادداشت مي کردند.
در عصر تابعين - معاصرين صحابة-تأليف در سيرت بطور جدي شروع شد براي مثال عروة بن زبير بن عوام (وفات ۹۳هـ) كتاب (مغازي رسول الله صلى الله عليه وسلم ) را تأليف نمود. مهمترين تأليف تابعين در سيرت، كتاب أبان بن عثمان بن عفان (وفات ۱۰۵هـ) در سيرت ومغازي است، كه آنرا قبل از سال (۸۳ )هـ به اتمام رساند، همچنين كتاب وهب بن منبه(وفات۱۱۰هـ) بنام (المغازي ) که بخشي از اين كتاب در شهر هيدلبرگ آلمان يافت مي شود. وهمچنين مغازي موسى بن عقبة (وفات۱۴۱هـ) که نسخه اي از اين كتاب در كتابخانه برلين در آلمان قرار دارد، اين افراد همگي معاصر با صحابه بوده ومعلومات خود را از آنها گرفته اند.
در رابطه با احاديث رسول الله صلی الله عليه وسلم، بسياري از صحابه وتابعين بخش زيادي از احاديث آن بزرگوار را در زمان حيات آنحضرت در نزد خود ثبت مي کرده اند، وهر کدام براي خود صحيفه اي از احاديث داشته اند. مانند صحيفه عبد الله بن عمرو بن عاص وصحيفه جابر عبدالله أنصاري وصحيفه حضرت علي.
دكتر محمد مصطفى أعظمي يكي از پژوهشگران معروف مسلمان متخصص درزمينه قرآن وسنت، تعداد نويسندگان احاديث پيامبر اکرم صلی الله عليه وسلم از ميان صحابه را بالغ بر پنجاه ودو صحابي ذکر نموده است، ودر ميان تابعين که نوشتن احاديث بشکل گسترده تر شيوع يافت، ايشان تعداد آنها را بالغ بر يکصد و پنجاه دو تابعي ياد کرده اند. ( )
تدوين وجمع آوري احاديث بطور رسمي، در زمان بني أميه ودقيقاًً در زمان حضرت عمر بن عبد العزيز(۹۹هـ -۱۰۱هـ) شروع شد.
جالب اينجاست که بسياري از صحابه تا اواخر قرن اول در قيد حيات بوده اند، مانند أبو الطفيل عامر بن واثلة رضي الله عنه (وفات ۱۰۱هـ) ومحمود بن الربيع رضي الله عنه (وفات ۹۹هـ)ـ وعبد الله بن بسر المازني رضي الله عنه (وفات۹۶هـ) وأنس بن مالك رضي الله عنه (ت۹۳هـ).
بنابراين مي توان چنين نتيجه گيري نمود، که در بين عصر نبوت وعصر تدوين انقطاعي رخ نداده است.
ثانياً: آثار مکتوب آن دوره هنوزهم وجود دارد، ودر دسترس ماست، گرچه بسياري از کتابهاي مذکور بدست ما نرسيده است، ولي بسياري از آنها که تأليفشان مربوط به قبل از دوره عباسيان(۱۳۲هـ تا ۶۵۶هـ) مي شود، در حال حاضر در دسترس همگان قرار دارد، از جمله:
۱- معلقات عشر (آويزانهاي دهگانه) که عبارت بودند از ده قطعه ي شعري که ده نفر از برجسته ترين شعراي عرب، پيش از ظهور اسلام آنرا سروده بودند، اين شعرا عبارت بودند از: ۱-امْرؤ القيس بن حجر ۲- نابغه ذِبياني ۳- زُهَير بن أبي سُلمى ۴- عَنتَرة بن شدَّاد ۵- طرفَة بن العبد۶- عَمْرو بن کُلثوم ۷- أَعشَى ۸- الحارث بن حِلِّزَة ۹- لَبِيد بن رَبيعَة ۱۰-عُبَيْد بن الأبْرَص.
قبل از اسلام عربها عادت داشتند هر ساله در بازار عُکاظ همايش يا مسابقه شعر سرايي برگزار ميکردند، و بهترين شعر را انتخاب نموده، وآنرا در خانه کعبه آويزان مي کردند، به همين خاطر به آنها معلقات(آويزانها) مي گفتند. اين جريان با ظهور اسلام ومات و مبهوت شدن عربها در مقابل فصاحت و بلاغت قرآني متوقف شد. [مقدمه ابن خلدون، ص۳۷۷] اين معلقات امروزه حي وحاضر در دسترس ماست، و مرجع بسيار مناسبي براي درک واژگان زبان عربي است.
۲- (فضائل مکه) حسن بن يسار البصري(۲۱هـ -۱۱۰هـ)
۳- (الناسخ والمنسوخ) قتادة بن دعامة السدوسى (۶۰ هـ -۱۲۴هـ)
۴- (تنزيل القرآن) ابن شهاب الزهري (ت ۱۲۴هـ)
۵- صحيفه همام بن منبه الصنعاني متوفاي ۱۳۲هـ
۶- (موطأ) امام مالک بن انس (۹۳هـ - ۱۷۹)
۷- (السير والمغازي) محمد بن إسحاق متوفاى سال۱۵۱هـ
۸- (مسانيد فراس المکتب) فراس بن يحيى الهمدانى الخارفى متوفاي ۱۲۹هـ
۹- (فوائد) الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمى (۹۴هـ - ۱۷۵هـ)
اين مشت نمونه اي از آثار مکتوب پيش از عصر بني عباس است، وبا اين حساب ادعاي آقاي طهماسبي مبني بر اينکه “جز متن قرآن، هيچ اثر مكتوب و مستندي كه تدوين آن به پيش از دوره بني‌عباس مربوط باشد، در دست نداريم” درست ومنطقي بنطر نمي رسد.
وانگهي اگر فرض کنيم که تنها کانال ما براي درک شرايط زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم، فقط قرآن کريم باشد، اين کتاب مي تواند جامع ترين وموثق ترين کتابي باشد که شرايط آنزمان را براي ما منعکس کند، وما را از آثار ديگر بي نياز نمايد.
آقاي طهماسبي سپس از مقدمه بالا چنين نتيجه گيري کرده اند که “كه همه متونِ فقهي، فلسفي، كلامي، عرفاني و… بيشتر متناسب با ساختارِ امپراطوري اسلامي شكل گرفته است ونه آنچه قبلا در حجاز و در زمان پيامبر به عنوان اسلام مطرح شده است.”!!
متأسفانه آقاي طهماسبي براي اثبات اين ادعاي خود هيچ دليل ومدركي ارائه نداده اند، وحتى نمونه اي را هم ذکر نکرده اند که صدق ادعاي ايشان را تأييد نمايد، ولي وقتي نادرستي مقدمه ايشان در بالا ثابت گشت، خودبخود نادرستي نتيجه هم ثابت مي گردد.
با اين حال اگر ما جدلاً فرضيه ايشان را بپذيريم، مشکلي که پيش مي آيد اين است ايشان در اينجا دانسته يا ندانسته، دچار يک تناقض گويي شده اند، زيرا از طرفي ايشان مدعي شدند، كه “هيچ اثر مكتوب جز قرآن پيش از دوره بني‌عباس در دست نداريم، بعلاوه متنِ قرآن نيزبه‌درستي قابل فهم نيست، مگر با شناخت معيارهاي زباني زمان بعثت” واين بدان معناست كه درک درست مفاهيم قرآن در عصر رسالت در هاله اي از ابهام قرار دارد، از طرف ديگر ايشان مدعي شده اند که متونِ فقهي، فلسفي، كلامي، عرفاني و… بيشتر متناسب با ساختارِ امپراطوري عباسي ونامتناسب با اسلام زمان پيامبر بوده است!!
تناقض اينجاست كه اگر ايشان متونِ فقهي، فلسفي، كلامي، عرفاني و… را متأثر از امپراطوري عباسي مي دانند، ونه از روح قرآن وسنت، ودرک شرايط زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم را بخاطر عدم آثار مکتوب مشکل مي دانند، حال ايشان چگونه توانستند شرايط زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم را درک کنند؟ وانگهي از کجا دانستند که شرايط زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم با شرايط زمان عباسيان همخواني نداشته است؟ اين مثل اين است که كسي بگويد: حسن وحسين هيچ شباهتي به هم ندارند، در حالي که او فقط حسن را ديده است، اما حسين را نديده است!!

نقد اصل دوم: در اصل دوم که البته ادامه اصل اول وبي شباهت به اصل اول نيست، آقاي طهماسبي مدعي شده اند، که متنِ قرآن را نيز نمي‌توان به‌درستي فهميد مگر با شناخت معيارهاي زبانيِ همان روزگار بعثت در حجاز، كه البته اين نيز كار چندان آساني نيست زيرا بسياري از واژگان در طول تاريخ، وبه‌ويژه در دوره پانصد و پنجاه ساله امپراطوري عباسيان، معناها و مصداق‌هاي متفاوتي از اصلِ خود پيدا كرده‌اند.
اين مقدمه که “متنِ قرآن را نمي‌توان به‌درستي فهميد مگر با شناخت معيارهاي زباني همان روزگار بعثت در حجاز” درست است، ولي بقول حضرت علي کرم الله وجهه: کلمة حق يراد بها الباطل (سخن حقي است که مقصود از آن باطل است) زيرا:
۱- غالب متون اساسي اسلام از قبيل، احاديث، تفسير، اصول فقه، فقه، سيره، لغت و… در صد سال اول خلافت عباسي تدوين و آماده شدند، لذا اين روند، بر خلاف گفته آقاي طهماسبي ۵۵۰ سال طول نکشيده است.
۲-واژگان در هر زباني واز جمله در زبان عرب دستخوش تغيير وتحول مي گردند، اما
اولاً: اين تغيير و تحول باعث نمي شود که يک واژه معني ودلالت اوليه خود را از دست بدهد، براي مثال کلماتي مثل: صلاة، زکاة، صيام، جهاد حجاب وغيره قبل از اسلام در نزد عربها استعمال مي شده است، اما اين کلمات با پيدايش اسلام، مفهوم ومعناي خاص خود را پيدا کردند، ولي با اين وجود هنوز معني ومفهوم اوليه خود را از دست نداده اند.
ثانياً: يکي از ويژگيهاي زبان قرآن اين است که با گذشت بيش از ۱۵قرن دستخوش تغييراتي که زبانهاي ديگر به آن دچار مي شوند، نشده است، بقول يكي از خاور شناسان: اگر محمد صلی الله عليه وسلم زنده شود، وبراي امت خود سخنراني کند، همه مسلماناني که عربي بلدند، قادرند براحتی زبان او را بفهمند، در حالي که مثلا اگر اسکندر مقدوني يا خسرو پرويز زنده شود، وبراي ملت خود سخنراني کند، بايد سخنراني او را براي ملتش ترجمه کنند!!
علت اين امر آن است که قرآن وسنت دو عامل اساسي حفظ ونگهداري زبان عربي در بين مسلمانان بوده اند، و اين دو منبع بعنوان دو عامل مؤثر در زندگي مسلمانان بوده اند، ونه دو عامل متأثر به تغيير و تحولات زباني که در طول تاريخ معناها و مصداق‌هاي متفاوتي از اصل خود پيدا كرده باشند.
اگر مسئله آنطور که آقاي طهماسبي تصور کرده اند باشد، وبسياري از واژگان در طول پانصد و پنجاه ساله امپراطوري عباسيان، معناهاي متفاوتي از اصلِ خود پيدا كرده‌ باشند، لازمه اش آن است که الآن يعني بعد از ۱۴۴۱ سال (از بعثت تاکنون)، ديگر هيچکس قادر به فهم يک عبارت از قرآن هم نباشد، در حالي که عملاً چنين نيست، وما هنوز بعد از ۱۵ قرن، قرآن را مي خوانيم، ومعانيش را مي فهميم.
۳- اگر شناخت معيارهاي زباني روزگار بعثت درحجاز كار چندان آساني نيست، آقاي طهماسبي چگونه به اين معيارها دست يافته اند؟ وبر چه اساسي آيات حجاب را تفسير آنچناني کرده اند؟ آيا واقعاً برداشت ايشان از آيات حجاب، منطبق بر معيارهاي زباني زمان بعثت است؟
جواب اين سؤالات واضح است؛ با نگاهي به مقاله کند وکاوي در مسئله ي حجاب در مي يابيم که آقاي طهماسبي نه به اين معيارها دست يافته اند، ونه بر اساس آن آيات حجاب را تفسير کرده اند، متأسفانه ايشان براي درک شرايط زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم وشناخت معيارهاي آنزمان متوسل به گمانه زني وحساب احتمالات شده اند، حتی براي فهم دلالت واژه هاي قرآني، از مراجعه به فرهنگهاي لغت رايج زبان عربي هم دريغ کرده اند، ودر موارد زيادي تير در تاريکي انداخته اند. (به آن خواهيم پرداخت)
براي نمونه ايشان در خلال مقاله شان براي درک شرايط زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم وتفسير آيات حجاب، ۹بار از عبارت ” به‌نظر مي‌رسد ” ۴بار از واژه ي “احتمالاً” يک بار از عبارت “محتمل است” ويک بار از عبارت “احتمال دارد”(جمعاً ۱۵ بار) استفاده کرده اند، تا به گمان خود گره کور آيات حجاب را بگشايند. ولي آيا با گمانه زني واعتماد بر احتمالات مي توان به جواب قابل اطمينان، منطقي وعقل پسند دست يافت؟
نقد اصل سوم: آقاي طهماسبي دراصل سوم مدعي شده اند که “اينكه اگر آياتي را كه امروزه مربوط به حجاب مي‌دانند با دقت، وبا همان معيارهاي زباني دوره بعثت مطالعه شود، در مي‌يابيم كه در هيچ‌كجاي قرآن نيامده است كه زنان بايد موي سرخود را بپوشانند، اما اين هست كه زنان مؤمن سعي كنند تا پوشش ورفتارشان به‌گونه‌اي باشد كه مردانِ بيگانه در آنان طمع نكنند!”
قسمت اول اين اصل تكرارهمان تناقض گويي اصل سوم است که به آن اشاره کردم، يعني اگر شناخت معيارهاي زباني دوره بعثت آسان نيست، چگونه آقاي طهماسبي آيات حجاب را با معيارهاي زباني دوره بعثت مطالعه كرده اند؟
آقاي طهماسبي در ادامه مي گويند:” درهيچ‌كجاي قرآن نيامده است كه زنان بايد موي سرخود را بپوشانند”.وسپس براي اثبات اين ادعا شروع به تفسير آيات نور و احزاب بقول خودشان بر اساس معيارهاي زباني دوره بعثت کرده اند!!!
ايشان در تفسير آيه ي«وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ» (وخِمارهاي خود را برگريبان‌هاي خود بزنند) مي گويند:
“«خُمُر» جمع خِمار است. كلمه خِمار از ريشه «خَمر» گرفته شده است. مسكرات را به آن دليل خمر گفته‌اند كه هوشياري را مي‌پوشاند همچنين هر پارچه، يا پوست دباغي شده كه پوششي براي چيزي يا جايي محسوب شود «خِمار» ناميده مي‌شود. به‌تعبير ديگر، «خِمار» به معناي «مقنعه= روسري» يا چادر نيست، مگر آنكه آن را برسر نهند، آنگاه طبعا نامش « مقنعه= روسري» خواهد بود.”
اينكه عرض كردم آقاي طهماسبي براي فهم دلالت واژه هاي قرآني، حتی از مراجعه به فرهنگهاي لغت رايج زبان عربي دريغ کرده اند، از اينجا معلوم مي شود.
بله! درست است که خمار از ريشه خمرگرفته شده، وخمر بمعناي پوشاندن است، وخمار از آن جهت به اين نام معروف شده که سر را مي پوشاند، ولي عجيب است که ايشان ادعا نموده اند که خِمار به معناي «مقنعه= روسري» يا چادر نيست و….!!!
خيلي عجيب است!! گويا آقاي طهماسبي تصور کرده اند که در زبان عربي تنها يک واژه بمعناي روسري وجود دارد، وآن هم مقنعه است، وهيچ کلمه ديگري به اين معنا در زبان عرب يافت نمي شود.
در اينجا براي روشن شدن مطلب ابتدا معني خمار را از چند قاموس (فرهنگ لغت) معروف ومعتبر زبان عربي براي خوانندگان نقل مي کنم، وسپس به کلمات معادل آن مي پردازم:
مرتضى زبيدي (ت ۸۱۶هـ) در فرهنگ لغت (تاج العروس من جواهر القاموس) در تعريف خمار مي گويد:الخِمَارُ: كُلُّ ما سَتَرَ شَيْئاً فَهْو خِمَارُه ومنه خِمَارُ المَرْأَةِ تُغَطِّي به رَأْسَها، ج أَخْمِرَةٌ وخُمُرٌ. يعني: هر چيزي که چيز ديگر را بپوشاند خمار آن محسوب مي شود، واز آن جمله است خمار زن که سرش را مي پوشاند، وجمع آن أخمرة وخُمُر است.[ر.ک. ماده خ م ر]
همچنين ابن منظور در فرهنگ (لسان العرب) وأحمد فيومي صاحب قاموس (المصباح المنير) در تعريف خمار مي گويند: الْخِمَارُ ثَوْبٌ تُغَطِّي بِهِ الْمَرْأَةُ رَأْسَهَا، وَالْجَمْعُ خُمُرٌ. يعني: خمار لباسي است که زن سرش را با آن مي پوشاند، وجمع آن خُمُر است. .[ر.ک. ماده خ م ر]
اتفاقاً ابن دُرَيد (ت۳۲۱هـ) صاحب قاموس (جمهرة اللغة) خمار را با مقنعه يکي مي داند، ومي گويد:”الخِمار: المِقْنَعَة ونحوها”. يعني: خمار بمعناي مقنعه ومانند آن است.
اما در مورد کلمات معادل خمار بايد عرض کنم که در زبان عربي کلمات بسياري براي پوشش سر زنان وجود داشته که ثعالبي در کتاب (فقه اللغة) به ترتيب از آنها چنين ياد کرده است:
في ترتيب الخمار
۱-البُخْنُقُ: خرقة تلبسها المرأة فتغطي بها رأسها ما قبل منها وما دبر غير وسط رأسها.
يعني:بخنق خرقه اي است که زن با آن جلو و عقب سرش را مي پوشاند، بجز وسط سرش
۲-الغِفارَة: فوقها ودون الخمار. يعني: غفاره بزرگتر از بخنق وکوچکر از خمار است.
۳- الخِمار: أكبر منها. يعني: خماربزرگتر از غفاره است.
۴-النصيف: وهو كالنصف من الرداء. يعني:نصيف مانند نيم رداء است.
۵- المِقنَعَة. از نصيف بزرگتر است
۶- المِعجَز: وهو أصغر من الرداء وأكبر من المقنعة.يعني: معجزکوچکتر از رداء و بزرگتر از مقنعه است
۷- الرداء: همان عباي زنانه است که سر و تمام بدن را مي پوشاند.
با اين وجود کلمات ديگري معادل خمار در زبان عربي وجود دارد که برخي ار آنها عبارتند از: المِعْقَبُ، الفَرْوَةُ، اللِّفاعُ، الصِّدارَة (ر.ک.المحيط في اللغة، صاحب بن عباد)
با توجه به تعريفات فوق معلوم مي شود که خمار پارچه اي بوده است که فقط سر را مي پوشانده، اما گردن و سينه را نمي پوشانده است، در واقع خمار براي زنان در حکم عمامه براي مردان بوده است، که فقط سر را مي پوشاند.“ابن منظور” در لسان العرب به اين مطلب اشاره مي کند ومي گويد: “الرجل يغطي بها (العمامة) رأسه، كما أَن المرأَة تغطيه بخمارها” يعني: مرد سرش را با عمامه مي پوشاند، همانطور که زن سرش را با خمار مي پوشاند.
اين موضوع رازو رمز آيه ي«وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ» (وخِمارهاي خود را برگريبان‌هاي خود بزنند) را براي ما روشن مي کند: يعني از آنجا که خمار اساساً گردن وگريبان را نمي پوشاند، لذا خداوند از زنان مؤمنه خواسته است، تا خمارهايشان را به گريبانشان بزنند، تا گردن و سينه آنان نيز پوشيده شود.
با اين حساب تمام استدلالهاي آقاي طهماسبي مبني بر اينکه در هيچ‌كجاي قرآن نيامده است كه زنان بايد موي سرخود را بپوشانند، وخمار بمعناي مقنعه نيست، و اينکه چرا در آيه بجاي «علي» از کلمه ي «إلي» استفاده نشده است، وغيره، خودبخود نقش بر آب مي شود.
اشتباه ديگر آقاي طهماسبي در همين زمينه، توضيحي است که ايشان در باره آيه کريمه (أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ) داده اند، وگفته اند: “«اِربه» از ريشه «ريب» به معناي مشكوك و ناپسند است”. که اين اشتباه دستوري از ايشان بسيار بعيد وعجيب است، چرا که نه از لحاظ ريشه ي صرفي ونه از لحاظ معنا، إربة هيچ ربطي به ريبه ندارد، از لحاظ صرفي ريبة أجوف، وإربة مهموز است، واز لحاظ معنوي إربة بمعناي حاجت يا نياز، و ريبة به معناي شک وشبهه است.
جالب است كه ايشان در مقدمه مقاله شان خاطر نشان کرده اند که:”امروز طبقه فرهنگيِ ميانه‌اي پديد آمده است كه مي‌خواهد جداي از فتاوى، و جداي از مسئله تقليد، خودش هم معناي حرمت‌ها را بفهمد؛ بنا براين آنچه مي‌نويسم، نه حكمي شرعي، ونه استنباطي فقهي است؛ بلكه به‌عنوانِ كند وكاو پژوهشگري است كه با متن قرآن سروكار دارد.”
هيچ ايرادي ندارد که کسي جداي از فتاوى، و جداي از مسئله تقليد، خودش هم معناي حرمت‌ها را بفهمد؛ وبه متن قرآن مراجعه نمايد، چرا که دين اسلام مانند ديگر اديان در احتکار طبقه رجال دين يا طبقه کهنوت نيست، ولي براي درک صحيح ودقيق قرآن، به ابزارهاي گوناگوني نياز است، که يکي از آنها آشنايي با زبان وادبيات عرب است، اگر آقاي طهماسبي آنطور که خودشان گفته اند پژوهشگري هستند كه با متن قرآن سروكار دارند، چگونه نکات بديهي زبان وادبيات عرب را ناديده گرفته اند؟
آقاي طهماسبي سپس برداشت عجيب تري را از آيه ارائه مي دهند و مي گويند:”بنا به گزارش‌هايي از تاريخِ ادبيات عربِ قبل از اسلام، نقل تذكره‌ها و سيره‌ها، تا هنگام بعثت وهمچنين در زمان زنده بودن پيامبر، اغلب مردان گيسوانِ بلند خود را داشتند. بنا براين شايد بتوان گفت كه آنچه در ميان مرد وزن تفاوت عمده‌اي براي نشانِ جنسيت ايجاد مي‌كرده و زينت ويژه زن محسوب مي‌شده، موي سر نبوده است بلكه برجستگي‌ِ بخشي از اندام زن بوده كه با لباس معموليِ آن زمان وبه‌هنگام راه رفتن جلب توجه مي‌كرده است واحتمالا به همين سبب استفاده از پوششي اضافي به‌نام «خِمار» و بستن آن روي گريبان وسينه‌ها مي‌توانسته اين زينتِ ويژه زن را پوششِ بيشتري دهد و از تحريكات جنسي در برابر نگاه‌هاي ديگران بكاهد!!”
من نمي دانم آيا آقاي طهماسبي خودشان واقعاً اين نوع برداشت را قبول دارند، يا فقط خواسته اند آيات را بهر صورت ممکن در راستاي ديدگاه خود توجيه نمايند؟
بله! در تاريخ آمده است که مردان در زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم موهاي بلند داشته اند، حتی بر طبق روايات موهاي رسول اکرم صلی الله عليه وسلم تا نرمه گوش ودر بعضي روايات تا دوش مبارکشان بوده است، ولي اين بلندي به آن اندازه نبوده که مانند زنان گيسوان بلند داشته باشند.
حال فرض کنيم که مردان آنزمان مثل زنان گيسو داشته اند، ولي مگر وجه تفاوت بين مرد و زن تنها در برجستگي سينه است؟ پس ريش وسبيل در اين وسط چکاره اند؟ پس لباس زنانه ومردانه براي چست؟ لابد آقاي طهماسبي تصور کرده اند که مردان آنزمان همه کوسه بوده اند، يا اينکه ريش و سبيل خود را چهار تيغه مي زده اند، ويا شايد هم مردان وزنان درآنزمان مثل هم لباس مي پوشيده اند، لذا تشخيص آنها از زنان مشکل بوده مگر با برجستگي روي سينه!!!
وانگهي درکجاي دنيا ودر نزد کدام ملت، برجستگي روي سينه از صورت و موي زن تحريک کننده تر است؟ بعلاوه با وجود اينکه برجستگي سينه با پيراهن پوشيده مي شود، انداختن يک پارچه بر روي برجستگي سينه - بدون انداختن آن بر روي سر يا صورت - چه کمکي به مخفي کردن آن مي کند؟ احتمالاً تنها کمکي که مي کند اين است که آنرا برجسته تر مي کند! بالاخره نتيجه گمانه زني واحتمالات هم همين است.
آقاي طهماسبي در تفسير آيه ۵۳ سوره احزاب «وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعاً فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ» مي گويند:”در آيه ۵۳ سوره احزاب خطاب به مومنان در مورد خانه ي پيامبر آمده است، كه بي اجازه وارد خانه رسول نشوند، و اگر از زنان پيامبر چيزي خواستند، از همان پس پرده (من وراء حجاب) حاجت خود را بگويند.” سپس افزوده اند: “نكته جالب توجه در اين آيه آن است كه مردان بايد از پس حجاب با زنان سخن گويند، به تعبير ديگر، اگر حجاب پوششي براي زنان مي‌بود، طبعا به زنان توصيه مي‌شد كه حجاب خود را حفظ كنند، در حالي كه در قرآن چنين چيزي ديده نمي‌شود.”
اشتباه آقاي طهماسبي در اينجا از دو چيز ناشي مي شود:
۱- در اين آيه ايشان حجاب را پوشش زنان تصور کرده اند، در حالي که در هيچ جاي قرآن حجاب به معناي پوشش زنان نيامده است، توضيح اينکه در قرآن هفت بار کلمه حجاب استعمال شده است، [(الأعراف: ۴۶) (الإسراء: ۴۵) (مريم: ۱۷) (الأحزاب: ۵۳) (ص: ۳۲) (فصلت: ۵) (الشورى: ۵۱)] ولي هيچکدام از آنها به معناي پوشش زنان نيست.
حجاب درلغت- همانطور که خودايشان هم اشاره کرده اند- بمعناي ساتر يا پرده است، و در قرآن كريم در هر هفت مورد، بدين معنا استفاده شده است، اما اين که چرا ما کلمه حجاب را به عنوان پوشش زن استفاده مي کنيم، علتش اين است که اين يک معناي اصطلاحي است، که با معناي لغويش بي ارتباط نيست، يعني همانطور که پرده يا ساتر چيزي را مي پوشاند، پوشش زن هم او را از ديد نامحرمان مي پوشاند.
وانگهي حجاب عامتر از خمار يا روسري است، يعني هر خماري حجاب است، اما هر حجابي خمار نيست.بعبارت ديگر حجاب فقط شامل پوشيدن سر نمي شود، بلکه علاوه برپوشيدن سر، شامل ستر عورت، فروکاستن نگاه وغيره هم مي شود.
۲- - اگر به سياق آيه نگاه کنيم متوجه مي شويم که أولاً: آيه خطاب به مؤمنان است نه خطاب به زنان پيامبر صلی الله عليه وسلم ، لذا خيلي طبيعي است که آيه دارد براي مؤمنان تعيين تکليف مي کند، نه براي زنان پيامبر ونه براي زنان مؤمنه، بلکه دارد وظيفه مؤمنان را در قبال زنان رسول خدا صلی الله عليه وسلم بيان مي کند، لذا توجيهي ندارد که به زنان توصيه کند كه حجاب خود را حفظ كنند. ثانياً: آيه خاص زنان پيامبر صلی الله عليه وسلم است، ونه همه زنان.
آقاي طهماسبي سپس در تلاش براي درک صحيح معناي «جلباب» در سوره أحزاب آيه ۵۹ در عصر نبوت گفته اند: “نكته‌هاي مبهمي در اين آيه براي ما هست كه گشودن آن شايد چندان كار آساني نباشد. از جمله اينكه «جلباب» در آن روزگار به چه چيزي گفته مي‌شده است؟ ” آنگاه در تکمله کند وکاوي در مسئله حجاب براي حل اين معما چنين گفته اند:” شايد جلباب در اين جا تركيبي از لباس و همچنين نوع رفتار زنان باشد به گونه اي كه نگاه بيننده را از جاذبه هاي زنانه و جنسيت باز بدارد. به تعبير ديگر، واژه «جلباب» صرفا به پوششي از نوع مادي آن گفته نمي شود، مانند هنگامي كه مي گوييم «لباس تقوی» در اين تركيب منظور از «لباس تقوی» انواع پيراهن و ديگر پوشيدني ها نيست بلكه نوع رفتار و نگاه مطرح است واشاره‌اي نيست که زنان موي سر خود را بپوشانند يا نپوشانند!!”
شايد اگر آقاي طهماسبي به مقدمات علم بلاغت در زبان عرب آشنايي داشتند، چنين چيزي نمي گفتند، زيرا که در زبان عربي الفاظ از لحاظ دلالت به دو گونه اند:حقيقي ومجازي
قاعده اي وجود دارد مبني بر اينکه تا زماني که معناي حقيقي يک لفظ قابل درک و فهم است، نيازي نيست به معني مجازي آن متوسل شويم، مثلاً وقتي به کسي مي گوييم (لباس بپوش) منظورمان از لباس، همان لباس مادي معروف است، ونيازي نيست لباس را در معناي مجازي آن فرض کنيم، مگر اينکه قرينه اي وجود داشته باشد. ولي وقتي به کسي مي گوييم (لباس تقوی بپوش) در اينجا منطقي به نظر نمي رسد که منظورمان لباس مادي معروف باشد، چون لباسي بنام تقوی براي پوشيدن وجود ندارد، اينجاست که مجبوريم معني مجازي لباس را در نظر بگيريم.
عاملي که باعث شد ما از معني حقيقي لباس صرف نظر کنيم، و به معني مجازي متوسل شويم قرينه ي لفظي “تقوی” بود، واگر اين قرينه نمي بود، لباس را به همان معناي لباس مادي معنا مي کرديم.
در مورد جلباب هم همين امر صادق است، در قرآن کريم در سوره أحزاب آيه ۵۹ از واژه جلباب استفاده شده است، وجلباب در زبان عرب آنطور که خليل بن أحمد در کتاب معروف “العين” مي گويد عبارتست از:«ثوبٌ أوسع من الخِمار دون الرداء، تُغطّي به المرأة رأسها وصدرها» يعني جلباب لباسي گشادتر از خمار و کوچکتر از رداء است، که زن با آن سر و سينه اش را مي پوشاند، ولي در آيه هيچگونه قرينه ي لفظي يا معنوي دال بر اينکه معني مجازي جلباب مراد است، وجود ندارد.
گرچه آقاي طهماسبي هيج دليل ومدرک لغوي يا تاريخي ارائه نداده اند تا ثابت نمايند که جلباب سر را نمي پوشاند، وطبق معمول به گمانه زني متوسل شده اند، ولي با اين وجود فرض کنيم که جلباب سر را نمي پوشاند، حال سؤال اين است که ايشان با استفاده از کدام قرينه لفظي يا معنوي برداشت کرده اند که جلباب صرفا به پوششي از نوع مادي آن گفته نمي شود بلكه منظور نوع رفتار ونگاه است؟
مثالي هم که از نهج البلاغه آورده اند: «سترني عنكم جلباب الدين» (جلباب دين سبب شد شما از من باز بمانيد) ومثال (لباس تقوی)، مراد ايشان را برآورده نمي کند، زيرا در اولي جلباب با قرينه لفظي «الدين» همراه است، ودر مثال دومي، لباس تقوی با قرينه لفظي «تقوی» همراه است، لذا ما آنرا به معناي مجازي تعبير نموديم، در حالي که جلباب درآيه أحزاب هيچ قرينه لفظي ومعنوي بهمراه ندارد.
آقاي طهماسبي در بخش ديگري از مقاله گفته اند كه “مسلمانان نخستين كه در برخي موارد و آداب زندگي ديني مانند نماز و روزه و زكوة و حجاب كه هنوز آيه اي و دستوري نداشتند موقتاً همان آداب و دستوري را عمل می کردند، كه مسيحيت و يهود به نقل از رسولان خود عمل مي كردند.” وسپس  برای نمونه از روزه روز عاشوراء وسنگسار کردن زناکار مثال آورده اند، آنگاه اضافه  کرده اند:” بنظر مي رسد در ميان اعراب حجاز تا قبل از اسلام حجاب وجود نداشته است، تا آنجا كه زنان و مردان برخي از قبايل عرب در آن روزگار مناسك طواف كعبه را كاملا عريان و بدون هيچ پوششي به جاي مي‌‌آوردند، اما نوعي از حجاب در ميان يهوديان و مسيحيان مطرح بود، ودور نمي‌نمايد كه مسلمانان هم تا قبل از نزول آيات مشهور به آيات حجاب، از همان نمونه‌هايي كه در ميان يهود و مسيحيت بود پيروي كرده باشند.”
آنگاه نتيجه گيري مي كنند كه “احكام قرآن، از يكسو هم محدود كردن آن عرياني‌هاي هنگام طواف بوده، و هم محدود كردن بي‌بند و باري‌ها وخودنمايي‌هاي زنان عرب، در عين حال در قرآن تساهل بيشتري نسبت به آن سخت‌گيري‌ها و محدوديت‌هايي كه در آيين يهود و مسيحيت رسم و سنت شده بوده است، ديده مي شود.”
مفاد اين نتيجه گيري آن است که حجاب به شکل امروزي ميراث دين يهوديت و مسيحيت است، که مسلمانان تا قبل از نزول آيات حجاب، از شريعت آنان پيروي مي كردند، ولي بعد از نزول آيات حجاب، اين سختگيريها برطرف شد، وزنان مسلمان اجازه يافتند، که موها وسرهايشان را بيرون کنند!!!
البته ايرادی ندارد که حجاب در اسلام ميراث دين يهوديت و مسيحيت باشد، چرا که اين امر بيانگر اين است که اين سه دين توحيدی، در اصل منشأ واحدی دارند، ولی نتيجه گيري ايشان چند اشکال دارد:
أول اينکه: اين نتيجه گيري مبني بر حدس وگمان است، ونه دلايل تاريخي مستند. وطبق فرموده قرآن حدس و گمان انسان را به حق نمي رساند.
دوم اينکه: ايشان ازتاريخ طبري  نقل کرده اند که روزه ي عاشوراء در نزد يهوديان رايج بوده، ورسول اکرم صلی الله عليه وسلم آنرا تأييد کرده، وياران خود را به گرفتن روزه آنروز امر فرمودند.  ولي مگر خيلي مشکل بود که آقاي طهماسبي براي اثبات پيروي مسلمانان از يهوديان ومسيحيان در مسئله حجاب، بمانند روزه ي عاشوراء، دليلي، مدرکي، روايتي، حديثي و…  ازتاريخ طبری يا کتب تاريخي ديگر يا سيره پيامبر ارائه دهند، تا معلوم کنند که نتیجه گیری شان مستند ومستدل است، وخواننده متقاعد شودکه اين اتفاق واقعاً افتاده است؟ البته قاعدتاً آقاي طهماسبي نبايد به تاريخ طبري استناد نمايند، چرا که تاريخ طبري هم محصول قرن سوم وچهارم در زمان عباسيان است، وبگفته خود ايشان همه متونِ فقهي، فلسفي، كلامي، عرفاني و… بيشتر متناسب با ساختارِ امپراطوري اسلامي شكل گرفته است، و نه آنچه قبلا در حجاز و در زمان پيامبر به عنوان اسلام مطرح شده است!!!
سوم اينکه: اگر آنطور که آقای طهماسبی می گويند که قرآن کريم در مسئله حجاب تساهل بيشتري نسبت به سخت‌گيري‌هاي آيين يهود ومسيحيت بخرج داده است، بايد در مقام امتنان در خلال آيات حجاب يا در آيات ديگر، لااقل به آن اشاره ای شده باشد، در حالی که هيچ اشاره ای به اين مطلب نشده است.
برای مثال خداوند در سوره انعام از آيه ۱۴۲تا آيه ۱۴۶، بر مؤمنان منت می نهد که به خاطر طغيان و سرکشی يهوديان، خوردن گوشت برخی از حيوانات را بر آنها حرام کرده بود، ولی خوردن گوشت همان حيوانات را برای مسلمانان حلال کرده است(از باب تخفيف وتسهيل)، در حالی که درقرآن در باره حجاب به اين مسئله اصلاً اشاره ای نشده است.
چهارم اينکه: مگر حجاب به شکل فعلی چه سخت‌گيري‌ ها و محدوديت‌هايي را برای زن ايجاد می کند، که اسلام بخواهد آنرا آسان تر نمايد؟ اينکه زن برای عرض اندام وخودنمايي در مقابل ديگران، دو ساعت مقابل آينه با انواع لوازم آرايش وكرم وماتيك وپودر و…كشتي بگيرد، مشکل تر است، يا انداختن یک روسری بر روی سر؟

نقد اصل چهارم: آقاي طماسبي در اصل چهارم مدعي شده اند که: ” از بررسي آيات قرآن و با توجه به شرايط زماني ومكاني حجاز در هنگام بعثت چنين برمي‌آيد كه لباس براي زنان، يك شكل ويژه‌ي تثبيت‌ شده‌اي نداشته است بلكه بستگي داشته به موقعيت زنان در برابر مردانِ متفاوت. همچنين مهمترين كسي كه مي‌توانسته اين موقعيت‌ها را تشخيص داده و متناسب با‌آن، جاذبه‌هاي جنسي خود را پوشيده نگاه دارد، خود زن بوده است. بنا براين مي‌توان گفت كه پوشش براي زن امري نسبي بوده است و هنوز هم مي تواند باشد!!”
آنگاه در پي نوشت مقاله افزوده اند: امروز كه در افغانستان حكومت طالبان رخت بربسته ورفته و حجاب براي زنان آزاد است، بازهم شايد حدود نود درصد زنان افغان درآن ولايت خود را ناگزير مي‌بينند از برقع استفاده كنند تا از گزند اين وآن و از نگاه هيزِ مردان محفوظ بمانند در حالي كه برخي از همان زنان وقتي به اروپا سفر مي‌كنند و در شهرهاي اروپايي رفت وآمد مي‌كنند حتی از روسري هم استفاده نمي‌كنند زيرا موردي براي آزار ديدن از آن‌گونه نگاه وجود ندارد!!
۱- هنوزبراي من مشخص نيست که آقاي طهماسبي از کجا وچگونه وبر اساس کدام مرجع وکتاب تاريخي معتبر يا غير معتبر، شرايط زماني ومكاني حجاز در هنگام بعثت را بررسي كرده وبه آن دست يافته اند، وآنگاه به چنين نتايج درخشاني رسيده اند؟
۲- من هم با آقاي طهماسبي موافقم که قرآن کريم براي زنان، يك شكل ويژه‌ي تثبيت‌ شده‌اي از لباس را تعيين نكرده است، بلكه بستگي داشته به موقعيت زنان در برابر مردانِ متفاوت، واين بدان معناست که حجاب زن در مقابل مردان نامحرم، باحجاب زن در مقابل مردان محرم، وزنان همجنس وشوهر تفاوت دارد، همچنين قرآن کريم شکل، نوع، جنس، رنگ وپارچه خاصي را براي حجاب زنان تعيين نکرده است، ولي در آيه نور وأحزاب چار چوب و معيار براي حجاب تعيين کرده است، يعني حجاب بايد بدن زن را بپوشاند، در عين اينکه تنگ وتحريک کننده نباشد.
اما اينکه “خود زن مي‌توانسته اين موقعيت‌ها را تشخيص داده وجاذبه‌هاي جنسي خود را پوشيده نگاه دارد، ودر نتيجه پوشش براي زن امري نسبي بوده است و هنوز هم مي تواند باشد”. درست به نظر نمي رسد، زيرا:
أ- اگر خود زن مي‌توانسته اين موقعيت‌ها را تشخيص داده، وجاذبه‌هاي جنسي خود را پوشيده نگاه دارد، ديگرچه نيازي به نزول آيات حجاب وجود داشت؟
ب- از آيات قرآني فهميده مي شود که شدت و ضعف حجاب زن، هم بستگي به کساني دارد که خود زن در مقابل آنها ظاهر مي شود، وهم بستگي به شرايط سني زن دارد.
براي مثال در مقابل مردان محرم وزنان همجنس وحتی مرداني که بهر دليلي ميل جنسي ندارند(غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ)، قرآن کريم حجاب را آسان گرفته است [النور: ۳۱] وهمچنين از لحاظ سني براي پيرزناني که از ازدواج قطع اميد کرده اند، وکسي به آنها به چشم طمع نگاه نمي کند، نيز آسان گرفته است [النور: ۶۰]
ولي بر خلاف ادعاي آقاي طهماسبي حجاب به شرايط زماني ومكاني بستگي ندارد، يعني اينطور نيست که حجاب مثلاً درافغانستان واجب باشد، اما در اروپا نه، يا در زمان پيامبر صلی الله عليه وسلم واجب باشد، ودر زمان ما نه.
آقاي طهماسبي براي اثبات نسبي بودن حجاب، وتأثر آن به شرايط زماني ومكاني، در پي نوشت مقاله شان به حجاب زنان افغانستان اشاره کرده اند، وتأکيد نموده اند که برقع زنان افغان بخاطر اين است که از گزند نگاه هيزِ مردان محفوظ بمانند در حالي كه برخي از همان زنان وقتي به اروپا سفر مي‌كنند و در شهرهاي اروپايي رفت وآمد مي‌كنند حتی از روسري هم استفاده نمي‌كنند زيرا موردي براي آزار ديدن از آن‌گونه نگاه وجود ندارد!!
البته من نمي دانم كه آقاي طهماسبي خودشان به اروپا يا امريکا سفر کرده اند يا نه؟ البته چندان هم لزومي ندارد که سفر کرده باشند (نگارنده هم سفر نکرده است)، دنياي امروز کوچکتر از آن است که نياز به سفر باشد، کافي است در صفحه انترنت در سايت گوگل کلمه rape يعني تجاوز جنسي يا زناي به عنف، يا عبارت rape statistic يعني آمار تجاوز جنسي را تايپ کنند و منتظر نتيجه بمانند، تا با سيل نتايج تکان دهنده در اروپا وامريکا مواجه شوند.براي راحتی خوانندگان عزيز من فقط آدرس سه سايت را در اينجا ذکر مي کنم:
http://www.paralumun.com/issuesrapestats.htm
http://thehathorlegacy.info/rape-statistics
http://www.ibiblio.org/rcip//stats.html
اشتباه بسياري از ما آنجاست که فکر مي کنيم، اگر زنان بي حجاب باشند، پس از مدتي بي حجابي بصورت عادي در مي آيد، و ديگر کسي نگاه هيز به زنها نمي کند، وهمه برادروار و خواهروار در کنار هم زندگي مي کنند!! ولي با وجود حجاب، عطش زن ومرد نسبت به هم زيادتر مي شود، و امنيت زنان به مخاطره مي افتد.
اين طرز تفکر هم از لحاظ تئوري نادرست است، وهم از لحاظ عملي.
از لحاظ تئوري نادرست است، چون غريزه جنسي در انسان بطور غير ارادي نسبت به جنس مخالف حساس است، وهر چه نزديکي بين و زن و مرد زيادتر مي شود، و پرده ها کنارتر مي رود، عطش جنسي انسان زيادتر مي گردد، بعبارتي غريزه جنسي بسان آب درياست، که هر چه بيشتر نوشيده مي شود، تشنگي انسان بيشتر مي شود، در واقع ايندو با هم رابطه مستقيم دارند.
بنابراين امکان ندارد، بي حجابي در جامعه براي مردم عادي شود، مگر اينکه همه زنان و مردان خود را عقيم نمايند، و غريزه حنسي خود را ريشه کن سازند.
از لحاظ عملي هم نادرست است، چرا که تجربه کشورهايي که بي حجابي در آنجا ممنوعيتي ندارد، ثابت کرده است که بي حجابي و عرياني نه تنها از نگاه هيز مردان نکاسته است، بلکه منجر به تجاوزات جنسي در سطح وسيع گرديده است، اگر در ايران يا افغانستان بقول آقاي طهماسبي نگاههاي هيز و آزار دهنده مردان وجود دارد، در آنجا نه تنها نگاههاي آزار دهنده، بلکه تجاوزهاي آزار دهنده مردان وجود دارد.
در يکي از سايتهاي بالا، بر طبق آمار وزارت دادگستري امريکا آمده بود که هر دو دقيقه يک زن در امريکا مورد تجاوز جنسي قرار مي گيرد، يک زن امريکايي در طول زندگيش، ۲۵ تا ۲۶ درصد احتمال دارد که مورد تجاوز قرار گيرد(۱ از۴)، طبق برآورد اف بي آي (پليس فدرال امريکا) تنها ۳۷% از کساني که مورد تجاوز جنسي قرار مي گيرند، به پليس گزارش مي کنند، وبقيه يا آنرا مسئله شخصي مي دانند، ويا ترجيح مي دهند از ترس حملات انتقامجويانه سکوت کنند.(بعبارت ديگر آمار واقعي سه برابر اين رقم است، يعني هر دو دقيقه ۶ نفر يا هر دقيقه ۳ نفر)
چند سال پيش در خبرها خواندم که در امريکا براي کاهش تجاوزات جنسي وامنيت بيشتر زنان، بعضي ازشرکتها آدمکهاي پلاستيکي بشکل مرد ساخته اند، وزنهايي که مي خواهند شبها دير وقت به تنهايي از خانه خارج شوند، آنرا پراز باد مي کنند، وبر روي صندلي بغل در اتومبيل مي نشانند، تا ديگران از بيرون فکر کنند که مردي همراه اوست، و کسي به او تعرض نکند.
در اينجا لازم است براي روشن شدن مطلب به يک نکته مهم در باره آمارهاي بالا اشاره کنم وآن تفاوت ميان زنا و تجاوز جنسي در عرف غرب است، به عبارت ديگر آمار بالا، آمار حوادث زنا در امريکا نيست، (آمار زنا از حد وحساب خارج است)، بلکه آمار تجاوز جنسي (زناي با زور) است.
از ديدگاه حقوقي در غرب، تجاوز جنسي (rape) به آن عمل جنسي گفته مي شود که بدون رضايت يکي از طرفين صورت گيرد، حتی اگر طرفين زن وشوهر باشند. به زبان ديگر؛ اگر زنِ شوهر داري با رضايت خود با مرد ديگري ارتباط جنسي برقرار کند، اينکار قانوناً جرم محسوب نمي شود، وحتی شوهر يا پدر آن زن قانوناً حق اعتراض ندارند، چون با رضايت طرفين صورت گرفته است.
عکس اين قضيه هم صادق است، يعني اگر شوهري بدون رضايت همسرش، با او ارتباط جنسي برقرار کند، اينکار او تجاوز جنسي (rape) محسوب مي شود، و زن قانوناً مي تواند در دادگاه به اتهام تجاوز جنسي، بر عليه شوهر خود شکايت کند. وهمينطور شوهر. به همين خاطر درصدي از آمارهاي تجاوز جنسي در غرب، مربوط به همين مورد است.
شايد بگوييد در کشور ما هم تجاوز جنسي وجود دارد، اما دولت آمار نمي دهد!
بله درست است، ولي سؤال اينجاست که اين تجاوزات جنسي بيشتر دامن چه کساني را مي گيرد؟ آيا بيشتر دامن زنان ودختران کم حجابي که در کنار خيابانها ايستاده، وبا ترمز زدن هر خودرو سواري، سوار آن مي شوند، يا دامن زنان با وقار وبا حجابي که با عفت وپاکدامني خود، راه تجاوز را بر تجاوز گران بسته اند؟
با اين حساب آيا مي توان ادعا کرد که بي حجابي براي زنان غربي آزادي وامنيت به ارمغان آورده، وحجاب براي زنان ما محدوديت، ناامني ونگاه آزار دهنده هيزِ مردان؟ آيا ما چنين نوع آزادي را براي زنان، دختران وخواهرانمان مي پسنديم؟
آزادي زن مرا به ياد گفته ي يکي از فرهيخگان انداخت، که گفته بود: کساني که داعيه آزادي زن را سر مي دهند، در واقع نه بدنبال آزادي زن، بلکه بدنبال آزادي رسيدن به زن هستند.
اين نقد نامه را با اين دعا تمام می کنم:
إللهم أرنا الأشياء كما هي، وأرنا الحق حقاً وارزقنا اتباعه، وأرنا الباطل باطلاً وارزقنا اجتنابه. آمين
پروردگارا! اشياء را آنچنان که هست به ما نشان بده، وحق را به ما نشان بده، وپيروی آن را روزيمان کن، و باطل را به ما نشان بده و دوری از آن را روزيمان بگردان. آمين