قلب بزرگ

دکتور: نجيب الگيلانی

کاروان در اثر پيمود راه دراز و پر مشقت, خسته ودر مانده شده بود, مايه  آنچه مسافرين را تسليت می بخشيد وخستگی راه, را برايشان قابل تحمل می ساخت آرزوی شيرينی بود که اين آرزو بارسيدن به مکه مکرمه وزيارت اما کن مقدسه بر آورده می شد.باوجود رنج وتکليف سفر, شيخ قافله ورئيس آن عبد الله  بن مبارک تابعی جليل القدر رضي الله عنه,احساس لذت وشور وشغف می نمود. وآرزويش اورا به جانب سرزمين پيامبر خدا حضرت محمد صلی الله عليه وسلم فرا می خواند, وآلام سفر را از يادش می برد.

در مسير راه نظر عبد الله بن مبارک بر شماری از خانه هايی افتاد که به کلبه های فقيرانه يی مانند بودند, در جوار آن بوته زاری به چشم می خورد که عدد, از مواشی در اطراف آن می چريدند, شيخ به جانب " وکيل" وگماشته خود متوجه شده گفت: چون از خراسان تا به اينجا فاصله زيادی را پيموده ايم, اکنون وقت آن رسيده است تا لحظهء رفع خستگی نمائيم.

وکيل کاروان: بلی جناب شيخ! عبد الله بن مبارک:بدنت بالايت حق دارد, همچنان لازم است که شتران واسپ ها نيز لحظاتی آرام گيرند وآب وعلف داده شوند.

وکيل:فرموده تان بجاست, من در سيمای مسافران ميل ورغبت برای استراحت را می بينم. قافله توقف نمود, شتران زانو زدند , ومسافران به زدودن گرد وغبار از جامه های خود مشغول شدند, در اين حال عبد الله بن مبارک به گوشهء رفته, بجانب قبله چادر افگند وباگرمی وحرارت ايمان يک مومن, اخلاص يک زاهد, به دعا وزاری آغاز نمود. نگاه های عده ای باشگفتی واعجاب به او پيوست, او نمونه ای بود از مردان بزرگ به شيوه کم نظير, در اين حالت دوتن از کاروانيان بين خود شروع به گفتگو نمودند, خوش بر حال تو ای ابن مبارک تصور می کنم تو اصلا يک موجود زمينی نيستی. نفر دوم که در پهلوی او قرار داشت ودارای ريش انبوه بود وآثار پيری در سر وريش به مشاهده می رسيد, گفت: تعجب برای چه است, ای برادر؟ نفر اول: من همواره به حال اين مرد می انديشم, آنچه را در او می بينم نمی توانم به آسانی باور کنم, او در ميان علم پيشوای علمای حديث, امام محدثين ويکی از چهار عالم بزرگی است که حديث روايت می کنند, واين ميراث جاودان را حفظ می نمايند, در زهد کمتر می توان مثل ومانندش را يافت , گويا دنيا با همه حال وجمالش نمی تواند بالای او غلبه کند ويا او را از مسيرش که به آن التزام دارد, به کوچکترين پيمانه ای باز دارد, در ميدان مبارزه حال او شگفت آور است , مرز ميان ما ودشمن رامی درد وبه پيش می تازد, او وهم ازمانش آنچنان فتح وکاميابی را به دست می اورند کع عقل آن را تصديق نمی نمايد. در کارو بار وتجارت دنيا نيز نظير ندارد, .... زياده از اين چه می خواهی ای پير مرد. مرد بزرگ سال سرش را جنبانيد, بعد گفت: فرزندم ؛ مسلمان راستين به واسطه نور خدا می نگرد , نصيب وبهرۀخود را از دنيا وآخرت می گيرد وشيخ مان عالم جليل وبزرگواری است که علم وحکمت در او جمع گرديده خداوند قلب او را با حب ومعرفت منور ساخته است. از شراب ايمانش سيراب نموده, .... وچنين موجود نمونه ای آفريده است . در اين هنگام که آن دو سرگرم گفتگو بودند, وشيخ مشغول نيايش وتضرع, شخص ديگری به آنان پيوست وگفت: چه پر حرفی می نمائيد؟ آيا نمی دانيد که مرغ چاق وفربه من که آرزوی خوردن گوشت لذيذش را در سرمی پرورانيدم , حرام گشته !؟

ای برادران ! از اينکه بگذريم, گرسنگی مرا بيشتر از مردن مرغ معذب ميدارد. پير مرد با نيشخند گفت: خودت زنده باشی ... انسان را چند لقمه طعام که بدان نيرو يابد بسنده است.مرد مذکور در حاليکه لبانش را با حسرت می جويد , پرنده خود مرده را برداشت وحرکت نمود قصد  رفتگر ومحل کثافات که در نزديکی کلبه های فقيرانه ايکه کاروان در آنجا فرود آمده بود, موقعيت داشت.در طول راهش به آنجا, نگاه عبد الله بن مبارکدر حال فراغت از نماز به او افتاده گفت: من نيز می خواهم تورا تا به اين کلبه ها همراهی کنم, تا آنجا را بيبينم, حد اقل چيزی در مورد اهل آن بدانم, چه بهتر که مرا همرۀچون تو باشد هنگاميکه به آنجا رسيدند, عبد الله بن مبارک به راست وچب نظر می افگند نا گهان متوجه شد که دختریبه سرعت به جانب رفتگر( زباله دانی) رفته پرندۀمرده را می ربايد, وبه شتاب به طرف کلبه اش ميدود گويا گنجی ار گنج های دنيا را مالک شده است. ابن مبارکدر حاليکه تعجب وآشفتگی به او دست داده بود, با چابکی به تعقيب دخترکپرداخت  هنگاميکه در برابرش قرار گرفت, از ترس به لرزه افتاد, رنگش پريد, وبانگاه های ترسناک به جانب شيخ می نگريست, نگاه های که در آن استرحام وزاری خوانده می شد, سپس ار مژگان در شتش قطرات اشک سرازير شد, وبا ترس وخوف صدا بر آورد: ای شيخ !ميخواهی با من چه کار کنی ؟ ابن مبارک رضی الله عنهدر حاليکه سعی داشت ترس وهراس دختر بچه را فرونشاند گفت: نترس دخترم ! چيزی نيست, فقط می خواستم بدانم چرا اين پرندۀمرده را ربودی؟ بازی وساعت تيری که با آن امری است بعيد؟ دخترکسرش را بعنوان تأئيد جنبانيد, در حاليکه اندکی آرام شده بود, با صدايی که ناشی از غلبه گريه بود گفت: گرسنگی مرا وبرادرم را رنج می دهد, يقيناً که گرسنگی چيزی کشنده وزشت است يا شيخ! ابن مبارک  با تعجب پرسيد: منظورت از اين سخن چه است ؟ دختر:مقصدم اينست که ما از اين حيوان خود مرده غرض رفع گرسنگی استفاده می کنيم. شيخ :آيا چيز مردار وخود مرده را می خوريد ؟ دخترک :گرسنگی ظالم است ... رحم ندارد ...! شيخ : استغفر الله ... اين کار حرام است !. دخترک با سادگی :اين هم حرام است که از گرسنگی بميريم ! دختر بچه داستان تلخ زندگی اش را برای شيخ باز گو نمود, که چگونه او با برادرش تنها وبی کس, بدون سر پرست وتکيه گاهی حيات بسر می برند منبع معيشت آنان فقط مقدار کمی از خيرات ونيز غذا عای پس مانده ويا حيوانات خود مرده است, شيخ کلام او را بريده گفت:پدرت کجا رفته؟ دخترکباشنيدن اسم پدر, سيل اشک بر گونه هايش جاری شد . ودر حاليکه نشانه های خواری, درد ومحروميت از خطوط چهرۀظريفش هويدا بود, گفت: ما همه از خوشی وسعادت بهرۀکاملی داشتيم ... وپدرم به خاطر ما زحمت می کشيد ونفقه ما را به دوش داشت, مال وهستی ودارايی برايمان فراهم بود, از آلام زندگی ومصايب روز گار چيزی نمی دانستيم, به طور يکه تصور ما چنين بود که گويا اصلا در زندگی بد بختی وجود ندارد,... آه ... پس از آن يک روز آمدند دخترک نتوانست گفتارش را دنبال نمايد, غم سنگين وانده عميق بر او غالب آمده بود, عبد الله بن مبارکدست نوازش بر شانهء دخترک نهاده گفت: سخنت را ادامه بده دخترم ... بگو ... چه کسانی آمدند ؟ دخترک :گرگ ها ... شيخ با تعجب :گرگ ها ...؟! دخترک:بلی ! گرگ های آدم نما, قومی که با ما سرستيز ودشمنی داشت بالای پدرم ظلم وستم روا داشتند, هر آنچه داشت از نزدش گرفتند , سپس اورا کشتند,... ما غير از او کسی ديگری نداشتيم وامروز من ويگانه برادرم غير از اين لباسهای ژوليده چيز ديگری نداريم . دخترک خاموش شد, در حاليکه مرغ خود مرده را در دست داشت, به سختی به پا ايستاده بود. عبد الله بن مبارکبا حزن وانده فراوان به حال خود وحال آن دختر بچه می انديشيد,... او تقريباً هر سال حج می نمود ودر همره يی با کاروان مال زيادی به نياز مندان انفاق ميکرد وصدقه ميداد, در حاليکه اين دخترک فقير  با برادرش در حالتی که به جزء حيوان خود مرده چيزی ديگری برای خوردن نداشتند... پدرش مظلومانه کشته شده, زندگيش خالی از همه چيز ...وحشت است ترس وگرسنگی, چه تفاوت فاحشی در ميان است !!! تفاوت ميان زندگی خودش وآن دخترک؟ کدام زهدی است که مردم او را بدان می ستايند؟ وکدام همت است که او شايستگی آنرا دارد؟ چگونه آن دخترک شب دراز, سراپا عذاب و بيدارخوابی اش را به سر می لرزد؟ يا اينکه احساس خوف از گرگان اورا تکان می دهد؟ در افکارش تصوير های غم انگيزی به گردش در آمدند, تصوير ترسندگان که با اشتياق وحسرت پی لقمه نانی می دوند, تصوير ستمديدگان که آرزوی شان برای نيل به عدالت به درازا کشيده است, هزاران قطره اشکی که شامگاهان در کلبه های شبيه به گورستان سرازير می شوند, مردمانی که به سان مردگان زندگی را پشت سر می گذارنند وزنده به گور می شوند, امواج عذاب آنان را فرا گرفته, ای کاش می توانست شمشيرش را از نيام بدر آورد. ونه فقط برای آنکه با دشمنان در سر حدات ومرزها بجنگند, بل برای آنکه در برابر ستم.. وعذاب بشری تيغ بر کشد.

ابن مبارکبی اختيار گريه نمود, آن چنان گريست که در طول حياتش نه گريسته بود, دختر بچه به مانند مصيبتی در برابر ديدگانش عرض اندام نمود که فرياد می کشد وناله وزاری وتضرع او به بيرون می جهد,از دو چشمش, از دهان خاموشش, وپاهای لاغر ونحيفش وموی ژوليده وگرد آلودش, وخطوط چهره جذابش که آن را غبار يأس فرا گرفته, وپردۀشقاوت پوشانيده است. ابن مبارک يکی از همراهان خود را صدا زد : برو وکيلمرا حاضر کن . مرد : گوش به فرمانم ای شيخ بزرگوار. ابن مبارک:برو که ما درغفلت بسرمی بريم. دقايقی چند نه گذشته بود که وکيل کاروان حاضر شد, شيخ ابن مبارک از وی پرسيد: چقدر مال نزد تو است؟ وکيل:بيست دينار را نگهدار وباقی را بده به من ! ابن مبارک پول را از نزد وکيلش ستانيد, وسپس جانب دخترک با مهربانی رو نموده گفت: اين پول را بگير شايد تو را در محنت ومصيبت وسختی که با آن دست به گريبانی کمک رساند, واز خوردن اشيای مرداری بازت دارد... برو نزد برادرت, برايش طعام, لباس ورمهء گوسفندان خريداری کن, خداوند شما را در پناه خويش نگهدارد. حالت دخترک به سرعت دگر گون شد, ودر حاليکه هراسان بود گفت:شما قصد استهزای مرا داريد ای شيخ !! شيخ :باور کن دخترم, اين همه از آن توست !  دختر نو جوان با آواز بريده: ای... ين ... سس ...بسيار است, ای امير ! شيخ: من امير نيستم ای دخترم ... بلکه بنده ای از بندگان خدا می باشم وما همه فرزندان آدم  ايم, وآدم عليه السلام از خاک آفريده شده دخترک مال را گرفت ودر حاليکه گيچ بود هيچ باورش نميسشد, پس از آن شتابان به جانب کلبه ها دويد وکلماتی بر زبانش جاری بود که به خوبی مفهوم نمی شدند. اما شيخ دو باره به کاروان برگشت, وزمانيکه به آنجا رسيد وکيلشبه آواز آهسته برايش گفت : چگونه سفر خود را بسوی بيت الله ادامه دهيم در حاليکه از بيست دينار هيچ چيزی ساخته نيست! عبد الله بن مبارکبه او ملتفت شده گفت: اين مبلغ کافی است تا واپس به " مرو" برگرديم, وبهتر است از حج امسال صرف نظر کنيم. ای مردم! رخت سفر را بربنديد, مايان از جائيکه آمده بوديم , واپس رفتنی شديم, موعد ما سال آينده است ان شاء الله . در راه باز گشت مجدد قافله, گفتار مسافران تنها در مورد واقعه ای بود که آنانرا از حج محروم ساخته بود وهمچنان در مورد بزرگواری شيخ واز آن پس بعد ها هرهنگامی شيخ آن حادثه تکان دهنده را بياد  می آورد, از لحاظ عاطفی منقلب می گرديد, وقطرات اشک از ديد گانش جاری می شد .

المصدر: کتاب : دموع الأمير) تحت عنوان  القلب الکبير

نجيب الگيلانی